Liar Autumn

 

به نظر من اصلاً‌ هم قشنگ نیست

پاییز رو می‌گم

نمی‌گم زشته

ولی خُب اونطور که جماعت براش غش و ضعف می‌کنن نیست

قطعاً نیست

خیلی موزی و آب زیرکاهه این فصل

از اون بی‌ برنامه‌ها و بی حساب‌ کتاب‌ها

نه سرده نه گرم

نه آفتاب نه بارون

پاییز هزار رنگ

خیلی چرته این حرف

پاییز یه جور ژسته واسه احساسای دروغکی

احساسای دروغکی خودمون به خودمون

یه جور قر و فر نمایشی

یه جور ابراز وجود واسه آدمای بی‌وجود

وگرنه طرف اگه خیلی رومنس بود با یه پارک رفتن هم شنگول می‌‌شد

پاییز فصل دو دوزه‌ بازی‌ِ دو دوزه بازاست

نمی‌دونم چرا برام اینطوریه

شاید چون هرچی آدم هله هولست ازش حرف می‌زنه

انگار بقیه فصلا بچه سر راهین

تو پاییزه که هم بخاری روشنه هم پنجره باز

خودش یه جور نشون دهنده دو رنگیِ این آدمه

کاش می‌شد اصلاً پاییز نباشه

اون وقت سال می‌شد سه فصل

بهار سه ماه

تابستون شش ماه

زمستونم سه ماه

در ضمن آقای پاییز حضرتعالی هیچم غمگین و دلگیر نیستی

همین

Last Moment in Life

دقیقاً تو یه لحظه از زندگی

دقیقاً تو یه آن

تو یه ثانیه

دقیقاً تو یه شات از زندگی

قافیه رو می‌بازی

باخت می‌دی

نیست می‌شی

درست جایی‌که فکر می‌کنی

دیگه الان از این بدتر نمی‌شه

سقوط می‌کنی

افول می‌کنی

می‌افتی

می‌شکنی

شَتَرَق

صداش رو هم می‌شنوی

نای پاشدن نیست

نای واسادن نیست

دیگه جونی نمی‌‌مونه

رمقی نیست

همین

Need to Write

اوایل، تفریح بود

سرگرم کننده و مهیج

خاص بودنم را نشان می‌داد

یا شاید

من می‌‌خواستم که اینطور نشان بدهم

بعد، تبدیل به کار شد

پول درمی‌آوردم

بعدتر، تبدیل به عادت شد

نمی‌توانستم ترکش کنم

اما امروز

یک نیاز است

نیاز نوشتن

می‌نویسم چون دوست دارمش

دوست دارمش چون می‌نویسم

کلمات حس خوبی دارند

چیدنشان کنار هم، کار جالبی است

نیاز نوشتن

توان گفتنم را کم کرده

این روزها به جای داد زدن،‌ می‌نویسم

به جای عربده زدن، می‌نویسم

به جای نق زدن، می‌نویسم

می‌نویسم آنقدر که دیگر نوشتنم نیاید

همین

Bad Loosers

حقیقت این است که

دنیا گولمان زد

سرمان شیره مالید

فریبمان داد

دنیا

این دنیای حقه‌بازِ کلاه‌بردار

دنیای بی همه‌چیزِ مفت‌خور

همین دنیای جانیِ حرامزاده

زیر پایمان را خالی کرد

زیرآبمان را زد

ما را فروخت

حقیقت این است که

ما ساده‌تر از دنیا بودیم

دنیا گرگ بود

ما را خورد

حالا نعش ما را هم رها نمی‌کند

لاشه‌ خونین ما را هم رها نمی‌کند

جنازه بد بو و متعفن ما را هم رها نمی‌کند

استخوان‌های شکسته

پوست‌های کنده شده

گوشت‌های تکه پاره

هیچ‌کدام را رها نمی‌کند

حقیقت این است که دنیا بازی مرگبارش را بُرد

همین

Half Time

چند روزیست که طور دیگری شدم

از آن «طورها» که تعریف ندارد

می‌دانم چرا ولی نمی‌دانم چگونه

چند روزیست 27 را رد کرده‌ام

باید با خودم روراست باشم

نیمش را گذراندم

حداقل نیم مفیدش را

حالا می‌ترسم

نه خیلی ولی می‌ترسم

کاش ما‌درم این را نخواند و نداند

همین

The Zoo in Life

کاش گاو بودم

آرام و با وقار

متین و سر به زیر

کاش خر بودم

کاری و سخت‌کوش

بدون اعتراض و نق زدن

کاش خرس بودم

حداقل خوب می‌خوابیدم

کاش مگس بودم

راحت اذیت می‌کردم و هیچ اذیت نمی‌شدم

کاش هرچه بودم

اما آدم نبودم

 همین

Update Me

رمز عبور زندگی‌ام از همان لحظه تولد

اشتباه زده شد

با خطای سرور وارد دنیا شدم

اطلاعاتم بالا نمی‌آید

کاربرم را پیدا نمی‌کنم

شاید هک شده‌ام

شاید مرا دزدیده‌اند

حالا کسی که مرا ساخته

کسی که برنامه مرا نوشته

مهندس من

طراح من

حالا او کجاست؟

چرا رهایم کرده؟

کجایی طراح؟

کجایی مهندس؟

مرا آپدیت کن

همین

The Mess Up

 

کاغذهای پخش و پلا

ورق‌های تیکه پاره

کارتن‌های خالی

این کارتن‌های خالی و آن کاغذها و ورق‌ها

پرونده‌ای که باید بسته شود

سالی که گذشت

خُب چه داشتیم؟

فاکتور فروش شعور

قیمت، رایگان

دیگر چه؟

سند مالکیت جهل

شش دانگ، منگوله دار

باز هم هست؟

هست

ته چک شرف و عزت

راستی چند قوطی خالی هم بود

معرفت، قوطی‌ خالی‌های پر سر و صدا

از جمعه‌بازار دو سیر مرام خریده بودم

پیدایش نمی‌کنم

گفته بودم سمسار برایم ظرف صبر کنار بگذارد

مردک نامرد، ظرف سوراخ بود

بلیط‌های مرد بودن را فروختم

نصف قیمت

به کارم نمی‌آمد

دست آخر فقط همان پاسور برایم مانده

پنجاه و دو برگ

آس دل

همین

Daily Routines



بن بست اول

سوپر رضا

پیرایش سپیده

الکتریکی سید

باتری‌سازی سرجیک

امانت‌سرای پیمان

تراشکاری پدیده

بن بست سوم

خدمات کامپیوتر 2000

عکاسی مهشید

دارخانه دکتر نوحی

لوازم‌التحریر شمیم

مشاورین مسکن آسمان

مدرسه راهنمایی دخترانه گل مریم

بن بست پنجم

مزون تاج محل

سنگک ماشینی

خیاطی پورمند

ساندویچ ویژه آنی

بستنی پرهام

پروتئین شاهی

بن بست هفتم

آموزشگاه فنی حرفه‌ای دانش‌یار

آپاراتی برادارن عشقی

مسجد رحمانی

خوار و بار کاج

کادویی چشمه

ارزان‌سرای توحیدفر

بن بست نهم

خدمات اتومبیل تهران

دکتر سودابه کیا، متخصص کودکان

شیرین‌سرای خوشه

بانک انصار

گیم‌نت سیمرغ

گل فروشی باغستان

همین

Inglorious Bastards

رویایی بود به نام انسانیت

بود و تمام شد

خواب شیرینی که هیچ معلوم نبود به

دیدگان چه کسانی فرومی‌نشیند

از انسانیت این روزها

این روزها

شاید هم این شب‌ها

از انسانیت این شب‌ها

چیزی بیش از تکه‌ پاره‌ای دریده و ژنده

باقی نمانده است

گرگینه‌هایی متعفن

تالاب خون

واگویه‌های پریشان

روزها کابوس

روزها خفقان

روزها سایه‌سار

روزهایی که همه شبند

و شب

شب‌های عزادار

شب‌های کور

رویای انسانیت دیگر حتی در افسانه‌ها

هم نیست

حتی برای خودش هم نیست

تنفر گزاره حقیری است برای

این عفن تکراری

حرامزاده‌های بی نام و نشان

همین

Ordinary Man

بیدار که شدم

اول از همه

چشمانم را اطو کردم

قلبم را از یخچال برداشتم

مغزم از ماشین لباس‌شویی درآوردم

زبانم را از روی گاز برداشتم

همه را سر جایشان گذاشتم

برگشتم

این بار مثل آدم خوابیدم

همین

Trip to Mars


کاری به بقیه ندارم

من دیگر اینجا نمی‌مانم

باید بروم مریخ

زمین دیگر جای من نیست

می‌روم دیگر پشتم را هم نگاه نمی‌کنم

دور می‌شوم

هزاران کیلومتر

میلیون‌ها کیلومتر

نمی‌دانم، خیلی دور می‌شوم

زمین دارد خُلقم را تنگ می‌کند

هوایش برایم سنگین است

سبزی‌هایش، به چشمم زرد می‌آید

آبی‌اش، سیاه است

و مدت‌هاست دیگر سفیدی ندارد

می‌روم و از دار دنیا

فقط سر رسیدم را می‌برم

همین

Blackhead Blackhead

ما مثل آن جوش‌های سر سیاهی هستیم که

با یک فشار ساده

زرتی بیرون می‌زنند

زندگی ما را از دو طرف می‌فشرد

دو طرف چرا؟

چهار طرف

اصلاً از همه طرف

آنقدر فشارت می‌دهد که

زرتی بترکیم

بیرون بریزیم و بمیریم

فشارمان می‌دهد تا از روی صورتش پاکمان کند

ما را پاک کند

ما جوش‌های سر سیاه را

مایی که زیبایی‌اش را به هم ریخته‌ایم

زندگی، این پیر پسر مفلوک

روبروی آینه می‌ایستد

نیم نگاهی به خودش، نیم نگاهی به ما

به ما جوش‌های سر سیاه

یکی از بهترین‌هایمان را برمی‌گزیند

یکی از سر سیاه‌ترینمان را

آنها که بزرگ‌ترند، دیرتر می‌میرند

دردناک‌تر می‌میرند

وقتی می‌میرند

وقتی می‌ترکند

گریه زندگی را در می‌آورند

کاش من آن

بزرگ‌ترین جوش سر سیاه زندگی باشم

همین

Sick World

ریش‌های تیغ‌ تیغی‌اش را چنگی انداخت
نفسی کشید و سیگاری به آتش گیراند
پکی زد و تکیه داد
شاید می‌خواست خبر بدی بدهد
من که اینطور خیال می‌کنم
دود غلیظ از ریه‌های کهنه‌اش بیرون کرد
چشم‌های خیس و چروکش تنگ‌تر شد
لبی به زبان تازه کرد و...
-گفتی چند وخته مریضه؟ ها؟
-آقای دکتر. نمی‌دانم.
پکی دیگر. این‌بار عمیق‌تر و انگار از سر لج.
درآمد که...
باس چن سالی بوده باشه.
ادامه داد...
پیش کیا بردینش تالا؟
-خُب، پیش خیلیا. خیلیام که نه. یه چن نفری. می‌دونین که با این حالش نمیشه هر جایی بردش.
-البته. البته. متوجهم. با این حالش. البته.
دستمال یاسی‌رنگش را آرام باز کرد. چرک چشمانش را به بافت پارچه داد.
-ببین عزیزم. رک و راس. بی تارف...آخراشه.
همیشه فکر می‌کردم اینجور خبرها را طور دیگری می‌گویند.
-یع، نی. چ چ چی؟
-خودتو جمو جور کن پسر.
پیرمرد، بی‌رمق و سست، ایساد که برود.
-30 دلار و 3 سنت.
حساب کردم و رفت.
حال، من بودم و واپسین لحظات عمرش.
راستش طبیب قبلی هم همین را گفته بود:
حالش بدتر می‌شود که بهتر نمی‌شود.
دیگری می‌گفت: اذیتش نکنید. بگذارید راحت جان دهد.
آن یکی: این دم آخری هرچه می‌خواهد، بدهیدش.
الان دم آخر است دیگر. نه؟
آخرین خواسته یک دنیای مریض چه می‌تواند باشد؟
سرطان بیچاره‌اش کرده بود.
خونبار و متعفن.
لت و پار، آش و لاش.
چه می‌دانم، شاید تقاص کارهایش باشد.
به هر حال.
تو ای لجن.
تو که پاشنه بر زمین می‌کشی.
زجه می‌زنی.
موره می‌کنی.
آخرین خواسته‌ات چیست؟
با توام.
هی...
دنیا رفته بود.
گویی عمرش، دم آخر بود.
آخرین خواسته‌اش را نگفت و رفت.
همان بهتر. یک بار هم ما بر سر دنیا روضه می‌گیریم.
همین

Owner of the World


شک ندارم
بدون تردید
دیگر مطمئن شده‌ام
که
دنیا صاحب ندارد
بی در و پیکر
واز و ولنگار
از هم گسیخته
هردمبیل
دنیای بی سر پرست
یتیم
دنیایی که مادر پدرش از هم جدا شده‌اند
بعد که جدا شدند، مرده‌اند
چون صاحب ندارد
چون مالک ندارد
رئیس
چون که مدیر ندارد
مدام جان می‌دهد
هر بی سر و پایی می‌آید
دستش را می‌گیرد
و
می‌بردش سویی
وری
جهتی
اما شاید
شاید اما
دنیا خیلی هم بی‌سرپرست نباشد
نوعی بدسرپرست باشد
شاید صاحب دنیا معتاد باشد
مریض باشد
مریضی صعب‌العلاج
شاید صاحب دنیا روانی باشد
آره روانی
بیشتر به حال و روزش می‌خورد
شاید هم یک پیرمرد
پیرمرد از کار افتاده‌ای که
نه می‌بینید
نه می‌شنود
نه هیچ کار دیگر
این دنیا مفت نمی‌ارزد
همین